تبليغاتX
حرف هایی برای نگفتن
 سکوت شاعر

سكوت شاعر

  ديگر مي خواهم بعد از اين يكچند خاموش بنشينم . مي خواهم بعد از اين از سوز درون خود با كسي سخن نگويم . مي خواهم بعد از اين شبها را بيدار بمانم و از تماشاي آسمان پر ابر  يا پرستاره ، تاريك يا مهتاب ، لذت ببرم .

اصلا ديگر مي خواهم نسوزم ، مگر چقدر مي توان سوخت ، چقدر مي توان رنج برد ، چقدر     مي توان  درد كشيد ، راستي چقدر ؟ .....

زندگي را از نخست براي من بد ترجمه كردند ؛ زندگي را يكي مرگ تدريجي نام نهاد . يكي بدبختي مطلق معني كرد . يكي درد درمان ناپذيرش خواند و سرانجام يكي رسيد و گفت :

" زندگي به تنهايي ناقص است ، تا( عشق) نباشد ( زندگي ) تفسير نمي شود . "

همين شد ، باور كردم و تباه شدم ..... !!!

عشق آمد و زندگي مرا درهم ريخت . وجود مرا آتش زد . روزم را از شب تيره تر ساخت . و حالم را از آنچه بود بدتر كرد ....

يكچند از سوز عشق عالم را از فغان خويش پر ساختم ، حالا مي خواهم ديگر چندگاه خاموش بنشينم .....

مي خواهم بعد از اين از سوز درون خود با كسي نگويم . مي خواهم بعد از اين اگر مي سوزم پيش خود بسوزم . اگر درد مي كشم پيش خود درد بكشم . اگر آه بر مي آورم چنان بر آورم كه كسي جز من نشنود ......

اما تو ..... تو مرا دوست ندارم كه از ياد ببري.

تو هر شب در تاريكي بر آن ستاره ي درشت كه در گوشه ي آسمان بر دامن سياه شب مي رقصد نظاره كن ، تااشكي را كه شب همه شب در كنار چشم من مي درخشد از ياد نبري ......

 

 زنده ياد احمد شاملو

" برگرفته از كتاب آهنگ هاي فراموش شده  "

 

|+| نوشته شده توسط رویابین در سه شنبه یازدهم بهمن 1390  |
 آدم ها رو ورق می زنم .....
 

آدم ها برای من درست مثل کتاب های کتاب خونه ام هستند .

کتاب هایی که بعضی ها تا حالا هم باز نشدن ،

کتاب هایی که خونده شدند و تموم ،

وتک وتوکی کتاب هایی که از شدت ورق خوردن شیرازه براشون نمونده  ....

آدم ها را ورق می زنم و درونشون دنبال سطرهایی می گردم که میشه زیرشون خط کشید ....

آدم ها رو ورق می زنم تا سرم گرم بشه ....

آدم ها رو ورق می زنم از سر کنجکاوی همیشگی ام ...

آدم ها را ورق می زنم تا خونده باشمشون ...

آدم ها رو ورق می زنم برای امتحان ...

آخ که چه قدر دلم می خواست یه روز همه ی آدم ها رو مثل کتاب های کتابخونه بریزم وسط اتاقم و گردشون رو بگیرم و دسته دسته دوباره از نو بچینمشون توی قفسه های دلم ...

چه قدر دلم می خواست آدم ها رو از نو ورق بزنم و سطرهای تازه پیدا کنم ...

کاش این همه آدم تموم شده توی ذهنم تلمبار نشده بود ...

انباری خسته شده از این همه شلوغی ، از این همه سنگینی ...

کاش آدم ها این قدر زود ورق نمیخوردن کاش یه شاهنامه خریده بودم ........

|+| نوشته شده توسط رویابین در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390  |
 غروب زندگی
 

 واین بار برادرعزیزم ما را تنها گذاشت .....

این روزها خیلی سخت می گذرند .اصلا گویی زمان نمی گذرد.به سختی روزها شب می شوند.غم فراقش کم کم دارد برایمان خانمانسوز می شود.

هنوز که هنوز است نمی توانم رفتنش را باور کنم.لحظه به لحظه خاطرات با او بودن در جلوی چشمانم مجسم می شوند ....

رفتن برای او خیلی زود بود .هنوز به بسیاری از آرزوهایش نرسیده بود.تا لحظات اخر با وجود تحمل درد و رنج بسیار بازهم امید داشت که خدا او را شفا خواهد داد.اما نمی دانم چرا ؟؟؟ خدای عزیزم من هیچ از مصلحت تو نمی دانم اما فقط احساس می کنم گرفتنش بیرحمانه بود.

خدایا مرا ببخش که باز از سر ناشکری کلامی را به زبان آوردم .خداجونم مثل همیشه بازم شکر.به داده هات شکر و به نداده هات هم شکر ......

|+| نوشته شده توسط رویابین در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390  |
 خدایا شکرت
 

چند روز پیش  بسیار دلگیر و غمزده بودم و اصلا حال و حوصله انجام هیچ کاری را نداشتم .به اجبار می بایست برای انجام کاری از خانه بیرون می رفتم.در مدت زمانی که بیرون از منزل بودم همه اش در افکار خودم غوطه ور بودم و گاهگداری قطره اشکی صورتم را نوازش می داد و مرا به خود می آورد که حواسم را جمع کنم چرا که در خارج از محیط منزل هستم . اصلا دست خودم نبود . لحظه ای نمی توانستم به او  و وضعیت وخیم و ناهنجارش نیندیشم .او که بعد از سالها تلاش و زحمت تازه دلش می خواست زندگی آسوده و راحتی داشته باشد......

بعد از انجام دادن کارم راهی خانه شدم . در مسیر بازگشت که قدم زنان مسیر را طی می کردم و صدای اذان هم شنیده می شد بیشتر از هر زمانی دلم گرفت و آنقدر در خودم غرق شده بودم که حالا که فکر می کنم نمی دانم اصلا چطور پیاده روی می کردم.در همان حین کمی بالاتر از یکی از بیمارستانهای دولتی وپرترافیک شهر مردی بسیار نحیف و زرد و ضعیف که هیچ مویی بر سر وصورتش دیده نمیشد ،مرا صدا زد.قبل از اینکه به او نزدیک شوم حدس زدم شاید از همان متکدیان بیمار باشد و چون حال و حوصله شنیدن حرفهای تکراری این افراد را نداشتم ،بدون آنکه حرفی به زبان آورد دستم را به داخل کیف برده تا به او کمک کنم اما بر خلاف تصورم ، نزدیک شد و همانگونه که لبخندی آرام بر لب داشت پرسید خواهرم میشه منو راهنمایی کنید تا به اینجا برم .من از شهرستان اومدم و آدرس را بلد نیستم . سرطان خون دارم ومدتی است که دارم شیمی درمانی می شوم .این دکتر را معرفی کرده و گفته اندکارش خوب است . خدا را چه می دانی شاید بهتر شوم.....

رشته افکارم گسسته شد و از لاک خویش بیرون آمدم و پس از خواندن آدرس او را دقیق راهنمایی کردم.کلی تشکر کرد و بعدش پرسید پیاده چقدر راه است ؟ گفتم : حدود ۱۵ دقیقه واز وی پرسیدم ،آیا می توانید پیاده بروید ؟ او هم با خنده ای ملیح و چهره ای با نشاط گفت : آری چرا نتوانم . من خواهم توانست .مشکلی نیست . خواستم ادامه دهم که آخر شما که اینقدر ضعیف ووو و  که مجدد از من قدرانی و تشکر کرد و همچنان با چهره بشاش و سرشار از امیدش برایم آرزوی سلامتی وعاقبت به خیری نمود.

او همچنان از من دور میشد و من همچنان با نگاهم او را بدرقه می کردم .بیشتر از قبل متحیر مانده بودم و بدون اراده با خودم زمزمه می کردم خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت.....

اشکهایم سرازیر شدند و در همان زمان عزیز از خدای مهربون برای اون و همه مریضها آرزوی شفای عاجل نمودم . اره به قول اون خدا را چه دیدی؟!! برای اون هیچ کاری ندارد و تا خودش نخواهد هیچ برگی بر زمین نخواهد افتاد.

خدا جونم می دونم که برات کاری نداره وفقط باید از خودت بخام.صمیمانه و از ته قلبم ازت میخام که همه بیمارها و در کنارشون داداش عزیزتر از جونم را شفا بدی.خودت میدونی که چقدر دوسش دارم وووووووووو

 

|+| نوشته شده توسط رویابین در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390  |
 
 
بالا